چشمم به اندازه ی اشکم کوچک شده است
میان دل و چشم فاصله بسیار است لیک
دلم برای دوباره دیدنت لک شده است
|
دلم به اندازه ی قلبم کوچک شده است
چشمم به اندازه ی اشکم کوچک شده است میان دل و چشم فاصله بسیار است لیک دلم برای دوباره دیدنت لک شده است
+ نوشته شده توسط پریا در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت
17:15 |
بوی مریم چه خوش پیچید میان تاریک تن تنهایی ام! چه صبورانه گوش به تمنایم میکنی! احساس پاکت سرشارم میسازد از عشق و دل در تلاطم آغوشت چه مشتاق و متین ثانیه های خرد سخت را نظاره گر است می توان آسوده از هر دلزدگی و دل مشغولی با خیال ماه رویت چه فارغ و صبور درددل سرود و حتی مثل نم نمک باران بهار گریست دل ، دلِ بی دلی است و دم سرشار از عطر آغشته به مریم و تو...
+ نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت
9:15 |
تاریخ و روز و ساعت همه رو یکی یکی رد کرد وقتی رسید ته خط.. اومد و کنارم نشست گفتش که خیلی خسته است سرش با اون همه غم گذاشت رو دامن من فکر نمی کرد که من هم مثل خودش دیوونه ام فکر نمی کرد یه روزی سر به چمن بزاره اون دونه دونه اشکاش مثل بارون بباره..
+ نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت
11:51 |
عاشقا عین حبابن! میدونی حباب یعنی چی؟! یعنی شفاف ؛ صاف! انقده نرم و لطیف که درون و برونشون عین همه! و جز نفس کشیدن هیچی رو ندارن فقط اندازه ی خودشون اکسیژن رو دور یه لایه نازک نامرئی، که فقط با نور دیده میشه واسه زنده بودن، و دوباره تو اکسیژن بالا رفتن، و مثل یه روح سبک شدن، اسیر کردن!! فقط و فقط... که با یه تلنگر، حتی میتونه دست یه عاشق برا گرفتنش باشه، که اگه حتی دستای لبریز از عشقش رو دراز کنه، تا اونو واسه خودش داشته باشه، از گرمی دستای لبریز از عشق اون، تو عشقش، نیست میشه!! جلوی چشماش، برا محبت بی دریغش، می میره... یا شایدم میتونه، دست یه کوچولوی یه بچه ی شیطون و بازیگوش باشه که از حسودی می خاد بترکه، و دلش میخاد تموم اسباب بازیا یا حتی عروسکای دنیا مال خودش باشه و فکر میکنه یه توپ قلقلیه، بی رنگ خوشکل گیرش اومده.!! وقتی میخاد باهاش بازی کنه و اونو بگیره خب معلومه که از ناراحتی دق می کنه، که اسیر ندونم کاریه یه فسقلیه شده " نیستی اش بهتر از بودنشه" وقتی جلوی چشمای ورپریده ی اون کوچولو هوا می شه و میره هوا فقط اشکای اونه که میمونه به جا..!! میدونی چرا حباب گرده؟! خب برا اینکه انعطاف پذیره ، اگه فوتش کنی تو هوای عشقت! ولو میشه.. و هی قل میخوره و هی قل میخوره تا خودت هر جا که خواستی ببریش !! من همونم! من یه حبابم !! فقط باید، فوتم کنی، برم هوا، برم به اوج آسمون !! برم پیش ستاره ها.. برم پیش خدا پهلو فرشته ها.. فقط تو میتونی، نذاری، با ندونم کاریه بعضیآ بترکم برم هوا.. تو فقط میتونی ، با نور منو ببینی یکم بیشتر بهم نگا کن!! تا بتونی تصویر خودتو، تو وجودم، ببینی!! من یه حبابم! ولی نه حباب آب زلال، حباب نور!! گرد من، هاله ای عشق، شور زندگی...
+ نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت
22:24 |
ضرب آهنگ دلم گو که شود زنگ
از دوری تو نخواهم که کند بار دگر آهنگ مطرب عشق!! پوسید تار دلم بازآ بار دگر بنواز غم!! این چنگ!
+ نوشته شده توسط پریا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت
10:23 |
باید که شیوه سخنم را عوض کنم شد شد اگر نشد دهنم را عوض کنم گاهی برای خواندن یک شعر لازم است روزی سه بار انجمنم راعوض کنم از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام آن گه مسیر آمدنم راعوض کنم در راه اگر به خانه یک دوست در زدم این بار شکل در زدنم راعوض کنم وقتی چمن رسیده به این جای شعر من وقت است قیچی چمنم را عوض کنم پیراهنی به غیر غزل نیست در برم گفتی که جامه کهنم را عوض کنم دستی به جام باده ودستی به زلف یار پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟ شعرم اگر به ذوق توباید عوض شود باید تمام آنچه منم راعوض کنم ! دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست روزی که شیوه سخنم را عوض کنم : وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند باید چراغ مه شکنم را عوض کنم عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام امروز می روم لنگم را عوض کنم تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد روزی هزار بار فنم را عوض کنم با من برادران زنم خوب نیستند باید برادران زنم را عوض کنم دارد قطار عمر کجا می برد مرا یارب عنایتی ترنم را عوض کنم ورنه ز هول مرگ شبی صدهزار بار مجبور می شوم کفنم را عوض کنم
مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم
*فیض*
+ نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
9:20 |
در تاریکی چشمانت را جستم در تاریکی چشم هایت را یافتم و شب ام پر ستاره شد تو را صدا کردم در تاریک ترین شب ها دلم صدایت کرد و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی برای چشمانم با چشمانت برای لب هایم با لبهایت با تن ات برای تن ام آواز خواندی من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم با تن ات انس گرفتم چیزی در من فروکش کرد چیزی در من شکفت من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم و لبخند آن زمانم را باز یافتم دست های تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد و من تازه شدم من یقین کردم یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم و در گهواره ی سالهای نخستین به خواب رفتم در داما نت که گهواره ی رویاهایم بود و لبخند آن زمانی به لب هایم برگشت.. با تن ات برای تن ام لالایی گفتی چشم های تو با من بود و من چشم هایم را بستم چرا که دست های تو اطمینان بخش بود صدایت میزنم گوش بده قلبم صدایت میزند شب گرداگردم حصار کشیده است و من به تو نگاه میکنم از پنجره های دل ام به ستاره هایت نگاه میکنم چرا که هر ستاره آفتابی است من آفتاب را باور دارم من دریا را باور دارم و چشم های تو سرچشمه ی دریاهاست..
+ نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت
16:39 |
نه شگفت گر بگویی که مرا نمی شناسی بلی ای بلا، تو شاهی و گدا نمی شناسی نه همین وفای ما را ، که محبت و وفا را بخدا که نمی شناسی، بخدا که نمی شناسی دل من شکستی آخر به نگاه خشم باری بخدا تو قدر دل را ، و مرا نمی شناسی گهری گرانبهاتر چو خزف فکندی از کف چه کنم تو را که طفلی و بها نمی شناسی! نکنم سفر به شهری که در او صفا نباشد تو ولی سفر پرستی و صفا نمی شناسی..
+ نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت
12:57 |
راستش از وقتى كه رفتى رنگِ غنچهها كبوده همه مىگن ، برمىگرده
مثه گنجیشكا كوچیكه
از وقتى كه گفتی
جلو چشمام رِژه مىره
كاش نذاشته بودى اینجا
مىزنم دوباره پرسه
هیشكى از اون نمىترسه كوچه تاریك ِ و ُ خلوت
تیرِ برقِ كوچمونه
عاشقِ لحنِ صداتم
کاش تو رو می دیدم ، ای کاش
+ نوشته شده توسط پریا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت
10:0 |
هان!!
تویی آن آخرین آشنایانم آشنای قصه های تلخ و شیرین گرچه شیرینش بیرنگ است لیک قلبم باز خرسند است آشنا با درد و رنج این تن بیمار و روح بی نشان از آشنایان خویش آشنا با این غریب خسته از امید این آواره ی نومید نمی دانم کجا رفتی که من بازت نمی بینم ز هر سویت نشان گیرم نمی جویم دگر بویت نمی بویم با خود نگفتی این تن پژمرده را با روح سرشار از نیاز اینجا رها کردن گناهی سخت خواهد بود؟
این آهنگ رفتن بود؟ هان!! توئی آن آخرین آشنایانم کجا رفتی که من بازت نمی جویم ولی هر لحظه چشمم را به راهت تا ابد تا مرگ تا ناقوس شهر حشر خواهم دوخت خواهم دوخت...
+ نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت
21:45 |
چه زود جونيامونو ازمون گرفتن؛ چه زود پا گذاشتن رو كودكي هامون؛ چه زود همه فكر كردن كه هيچ وقت كودكاني خرد سال نبوده ايم؛
چه زود از همديگه دور شديم؛چه زود ما رو از همديگه جدا كردن؛
چه زود خواستن كه ديگه نخنديم چه زود ما رو اسير قوانين كردن؛
چه زود بهمون گفتن كه ديگه نبايد عاشق بشيم چه زود اسير مصلحت شديم؛
چه زود وادارمون كردن كه حرفاي گنده گنده بزنيم؛ چه زود تشريفاتي شديم؛
چه زود گفتن كه ديگه بزرگ شدين؛ چه زود وقتي بزرگ شديم، بايد كوچيكي
ميكرديم؛
چه زود بود چه زود؛ ديگه نمي بينمشون؛ ديگه نميذارن ديگه... بازم دلتنگم بازم تو رو مي خام بازم چرا ديشب بعد از اون همه انتظار كه اومدم پيشت گرفتي خوابيدي؟ مگه تو خودت نبودي كه مي گفتي وقتي نيستي دلم ناجور ناجور برات تنگ ميشه
وقتي مياي دلم ناجور ناجور برات تالاپ تلوپ ميكنه.. و بعدشم با همون دندوناي ريز
خوشكلت برام مي خنديدي.. نه تو هيچ وقت نفهميدي كه تو دلم چي ميگذره هيچ وقت نفهميدي.. تلفن امروز صبح هم فقط يه بهانه بود كه صداتو بشنوم صداي خنده هاتو.. صداي نازتو.. كه من هي جوك بگم و تو فقط و فقط برام بخندي.. ديگه دارم از نبودنت مي پكم ديگه نمي دونم چي كار كنم به كي بگم به كي ديگه بهت نمي گم مي خام دوريتو تحمل كنم كاشكي هيچ وقت از پيشت نمي رفتم كاشكي ما رو از هم جدا نمي كردن.
+ نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت
15:57 |
+ نوشته شده توسط پریا در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت
9:43 |
منم و چند تا ستاره با یه آسمون آبی توئی و عطر بهار و قاصد کوی دلربایی تویی و نم نم بارون ؛ قاصدکای خیس کهربایی منم و خورشید داغ و بوی کاهگل خیس و چشم به راهی توئی و غرق سکوت و قوت لا یموت و عذرخواهی منم و دشت کویر و گنجشکک پیر و بی سر پناهی منم اون پری پر شکسته ات تو و اون قاصدکای خیس خسته ات منم اون نم نم با رون روی لبای خشک پینه بسته ات..
+ نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت
12:31 |
با دو چشمت راز می گفت این دلم
آن شام بی فردا من لبانت را بسان غنچه می دیدم و نگاهت را به ارزشمندی خورشید از من اما در دلت پرپر نمی زد هیچ هیچ عاقبت رفتم ولی تنها ولی تنها... " به خواهر بهتر از برگ گلم"
+ نوشته شده توسط پریا در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت
11:11 |
مادرم برگ گلم؛ دوريت را توانم نيست ، درد غربت درد سختي است ميدانم يك لحظه دستانت آه لبانم نيست، گريه مي كردم بغلم مي كردي؛ زمين مي خوردم بلندم مي كردي؛ براي
خواب چشمانم لالايي مي كردي، براي درد و رنجم غصه مي خوردي، ناله مي كردي، عروسك بلورين پنج سالگي ام را از نگاههاي دزدانه
تمسخر گر كودك پنج ساله همسايه قايم مي كردي، من نمي فهميدم كه چرا مادربزرگ سر من با تو دعوا مي كرد؛ با شكستن اسباب بازيهايم آه آه آه جلو چشمانت خنده بر لبها مي كرد؛ با جارو و دمپايي به جان من افتادن، دل دلك مهربانت را پر آشوب و غوغا مي كرد؛ هيچ نمي گفتي آري نمي فهميدم نمي دانستم كه چرا مادر من شب نمازش، از خدا صبر تمنا مي كرد.. بعد ها فهميدم كه چرا از عاشق شدن من سخت هراسان بود.. عاقبت ربائيدند از او كودك قصر آرزويش را نه به ماهي نه به سالي نبيند آن مه رخ خوش سخن شيرينش را نه سلامي نه كلامي ديگر اما از من دور فتاده گذري نيست به مادر به مادر به مادر.... مگه تو دلت چيه؟!چقدر جاي غصه خوردن بچه تو داره؟! مگه من كي
ام؟! مگه برات چي كار كردم؛ چه گلي به سرت زدم .. مامان.. مامانيه
مهربونم ..گل ك ناز خودم.. الهي فداي مهربونيت بشم من..الهي فداي
چشم به راهيت بشم من...كاشكي توي آغوشت بودم الان... كاشكي مث
هميشه كه نميذاشتي دستاتو ببوسم ؛ مي بوسيدم كاشكي يه ذره مهربونيتو من داشتم..كاشكي اين قدر اذيتت نمي
كردم..چقدر الان كه ازت دورم اون همه خاطراتت رو هر روز مرور
ميكنم..خيلي دوستت دارم..كاشكي الان پيشت بودمو صداي قرآن
خوندنتو مي شنيدم..
+ نوشته شده توسط پریا در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت
18:55 |
شكست و ريخت به خاك و به باد داد مرا چنانچه گويي هرگز كسي نزاد مرا مرا به خاك سپردند و آمدند و گذشت تكان نخورد در اين بيكرانه، آب از آب ستاره مي تابيد بنفشه مي خنديد زمين به گرد سر آفتاب مي گرديد همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار همان هياهو جاري به كوچه و بازار همان تكاپو، آن گير و دار آن تكرار همان زمانه كه هرگز نخواست شاد مرا نه مهر گفت و نه ماه نه شب، نه روز كه اين رهگذر كه بود و چه شد؟ نه هيچ دوست كه اين همسفر چه گفت و چه خواست... نويد، يك تن ازين همرهان و همسفران كه اين گسسته غباري به چنگ باد هواست تو اي سپرده دلم را به دست ويراني همين تويي تو ، كه-شايد- دوقطره پنهاني شبي كه با تو درافتد غم پشيماني سرشك تلخي در مرگ من مي افشاني تويي ، همين تو ، كه مي آوري به ياد مرا...
+ نوشته شده توسط پریا در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت
10:32 |
اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه گرداي رو آيينه ها فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستا ره ها يكم ستاره چيدنه اين روزا عادت گلا مر گ رو بهونه كردنه كار چشماي آدما دلو ديوونه كردنه
+ نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت
13:48 |
ما را چه شود زین قوم دل آزار، غافل شویم و ره به منزل گه عشاق سپاریم..
ما را چه شود بیهوده ز بیهودگی مردم نا عقل، از پای بسته ی به دام افتاده ی محزون ، بند گشائیم ما را چه شود بر خیزیم و بتازیم، ما را چه شود بال گشائیم و بنازیم.. ما را چه شود گر مرهم بگذاریم و نه زخم بر دل نوپای گذاریم و ندانیم و ندانیم..
+ نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت
17:46 |
|
|